انتخاب رشته!

شاخه ی دانشجویی انجمن بهبهانی های مقیم مرکز به رسم هر ساله! برگزار می کند:

جلسه انتخاب رشته ویژه کنکوری ها

چهارشنبه 19 مرداد ماه 1390

تجربی : 9-10:30 صبح

ریاضی : 10:30 - 12 صبح

انسانی : 17 (5 بعد از ظهر!)

نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش


به پسرم درس بدهيداو بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد .

 به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد .

 از پيروز شدن لذت ببرد .

 او را از غبطه خوردن بر حذر داريد .

 به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .
اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد .

 به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .
به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد .

 به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .
به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .
به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد ة اما از او يك نازپرورده نسازيد .

 بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است.

 پرونده:Abraham Lincoln Tomb Springfield Illiois.jpg

مقبره لینکلن درایلینوی(abraham lincolnشانزدهمین رییس جمهور آمریکا)

تفاوت های مغز زنان و مردان
مغز انسان

وظایف نیمکره راست و چپ مغز

نیمکره راست مسئول تفکرات خیالی و تصورات و هنر است که در خلق ، استنباء احساس و شوخ طبعی نقش دارد.

نیمکره چپ مغز مسئول فعالیتهای منطقی و ظریف و موشکافانه است. خواندن، نوشتن، تجزیه و تحلیل و دانش و مهارت و مدیریت علوم برعهده این بخش از مغز میباشد.

ارتباط قوی بین این دو نیمکره دارای مزیت است. برای مثال نیمکره چپ مغز با پردازشهای نیمکره راست ، بیان بهتری از احساس را ارائه خواهد داد.

ایستموس (isthmus) یا تنگراه، باریکهای از بافت است که نیمکره چپ مغز را به نیمکره راست وصل میکند.

مزیتهای مغز زنان بر مردان

ارتباط عاطفی: ایستموس، در زنان ضخیمتر از مردان است و همین ارتباط قویتر بین دو نیمکره مغز میتواند دلیل موفقیت زنان در برقراری ارتباط عاطفی از طریق زبان باشد.



مهارت گفتاری: کورتکس (قشر مخ) زنان 15 تا 20 بزرگتر از قشر مخ مردان است. این بخش از مغز، مسئول عملکردهای اولیهای مثل سخنرانی، حرکت و استنباط و احساس است. به طور کلی، زنان دارای دانسیته عصبی بیشتری در ناحیه قدامی مغز میباشند که این دربرگیرنده اعمالی چون برنامهریزی، قضاوت و زبان میشود.



احساس درد: زنان نسبت به درد واکنشهای عمیقتر و شدیدتری از خود بروز میدهند. بنابراین درد بیشتری در مقایسه با مردان احساس میکنند.



حافظه: زنان به طور متوسط 7/5 امتیاز در حافظه بالاتر هستند. زنان دارای دید محیطی بهتری میباشند که بـه آنها کمک میکند اتفاقات پیرامون مـنـزل خـود را زیـر نـظـر گـرفـتـه و خـطـر در حـال نـزدیـک شدن به خانه را شنـاسایی کنند. مـغـز زنـان قـادر اسـت دامـنـه اطـلاعات وسیعتری را رمزگشایی کند. زنان با ارزشترین اطلاعات را برگزیده و آن را به نسل بـعد انتقال میدهند.



تکمیل وظایف: زنان دارای گوش تیزتری میباشند و هنـگام صحبت کردن از واژههای بیشتری استفاده میکنند و در تکمـیل و اتـمام وظـایف به طور مستقل، بهتر از مردان میباشند.



مرور اطلاعات: زنـان تمایل دارند تا اطلاعات را بارها و بارها در مغزشان مرور کنند.



عدم تقسیم کار بین دو نیمکره: هر دو نیمکره راست و چپ مغز زنها با هم روی مشکلات کار می کنند و تقسیم کار بین آنها صورت نگرفته است.



کپی برداری مسئولیتها: اگر یکی از نیمکرههای مغز زنی آسیب ببیند، نیمکره دیگر قادر به کپی کردن تمامی قابلیتهای نیمکره تخریب شده است و میتواند مسئولیت تمامی کارهای زندگی او را به عهده بگیرد.



تمرکز: زنان موضعی میاندیشند و بر روی جزئیات و نکات ظریف تمرکز میکنند.



پیروی از دیگران: زنـان تـمـایل دارند از عقاید پیشنهادی دیگران پیروی کنند. ارزیابی آنان از خودشان در سطح پایینتری از مردان میباشد.

رضایتمندی در زندگی: زنان برای خانواده و فرزندان ارزش قائل میباشند.



تحمل درد: زنان درد و کار یکنواخت را بهتر از مردان تحمل میکنند.
زنان بـیشتر بـه سـلامتـی خود اهمیت میدهند. لذا مردان دو برابر زنان بیمار میشوند

خواهان شنونده: وقتی زنان مشکلاتشان را بـا مـردان در میان میگذارند، دنبال راه حل نمیگردند، بلکه آنها نیاز دارند تا فردی به حرفهایشان گوش دهد.

مزیتهای مغز مردان بر زنان

اندازه مغز: مغز مردان از نظر فیزیکی بزرگتر است، زیرا اندازه مغز با اندازه بدن مرتبط است. میزان سلولهای مغز مردان 4 درصد بیشتر از زنهاست و مغز آنان 100 گرم سنگینتر است.

علوم و دانش: بخش سفید مغز مسئول ارتباطات درونی مغز است. این بخش ، همه آنچه را که مغز فرا گرفته است، سازماندهی میکند. هر چه ارتباطات بخش سفید مغز بیشتر باشد، فرد باهوش تر است و توانایی سازماندهی، توجه به جزئیات، ارتباطات فضایی و حل مشکلات در او بیشتر خواهد بود. ماده خاکستری مربوط به هوش عمومی در مردان بیش از 6 برابر زنان است.

ذخیره اطلاعات: مردان قادر میباشند تا اطلاعات را طبقه بندی کرده و در مغزشان ذخیره کنند. مـردان قـادر هستـند تــا مسیر حرکت خود را به خاطر بسپارند.

عدم تغییر وضعیت: مغز یک مرد در مقایسه با مغز یک زن، مدت زمان بیشتری احتیاج دارد تا تغییر وضعیت بدهد. هنگامی که خانمی با همسرش مشغول گفتگو درباره مسائل مادی و اقتصادی است و ناگهان بخواهد از احساساتش صحبت کند، میبینند که همسرش حوصله این کار را ندارد؛ زیرا به همان سرعت نمیتواند از وضعیتی به وضعیت دیگر تغییر جهت دهد.



تفکر کامل: مردان موقعیتها و اوضاع را به طور کلی درک میکنند و تفکر کلی و جـامع دارند.



ریسک پذیر: مردان سازنده و خلاق میباشند. آنها ریسک پذیـر بـوده و به دنبال تجربههای جدید میباشند.

اعتماد به نفس: مردان در تفکرات و اعمالشان استقلال دارند و بیشتر از عملکرد خودشان رضایت دارند.



رضایتمندی در زندگی: مردان برای شغل مناسب و موفقیت در کارها ارزش قائل اند.

پنهان کردن احساسات: مردان و زنان دارای حس حسادت یکسان هستند، اما مردان بهتر میتوانند این حس را پنهان سازند.


کتابهایی که خواندنشان در معتبرترین رسانه ها توصیه شده است

هر فهرستی را که میخواهید ببینید، امکان ندارد در آن، از این سه کتاب اسم نبرده باشند؛ این یعنی به نظر خیلی از مخاطبان و منتقدان ادبیات، این سه کتاب همیشه جزو شاهکارها هستند. شما از هر جا بخواهید شروع کنید، اول به اینها برمیخورید.

دن کیشوت؛ آسیاب و خیالات جناب سروانتس
زندگی سروانتس- شاعر و نویسنده اسپانیایی- بالا پایین زیاد داشت. او سفیر پاپ بود. در جنگ با عثمانی دست چپش را از دست داد، اسیر دزدان دریایی شد و مجبور شد 5 سال در الجزایر بردگی کند، در عین بیگناهی به اتهام قتل به زندان افتاد و... . در همان زندان بود که طرح یکی از شاهکارهای ادبیات، یعنی «دن کیشوت» را ریخت. قسمت اول رمان در مدت زمان کمی 6 بار تجدید چاپ شد. او بعد از انتشار چند اثر، قسمت دوم داستان را هم منتشر کرد. دن کیشوت اربابی ماجراجوست که میخواهد با پهلوانی و شوالیهگری به اهدافش برسد و سانچو مهتری است سادهدل و صادق که با او همراه میشود. سروانتس در واقع، این دو شخصیت کاملاً متناقض را در کنار هم قرار داده و نشان میدهد که آنها چطور روی هم تأثیرات متقابل میگذارند.

غرور و تعصب؛ عاقبت خوش سرگرمی
جین آستین بانوی داستاننویس انگلستان است. تمام زندگی جین- خصوصاً بعد از مرگ پدرش- در محیط یکنواخت خانواده پرجمعیتی گذشت که معاشرتشان محدود به یکسری دوستان شهرستانی بود. او بعدها در داستانهایش بارها از این فضاها استفاده کرد. اولین رمانهای جین از داستانهای سرگرمکنندهای که برای خانواده و بچهها میگفت، شکل گرفتند. او بعد از چند داستان، «غرور و تعصب» را نوشت که خوانندهها حسابی از آن استقبال کردند. منتقدان معتقدند شاهکار آستین همین کتاب است. داستان پر است از اتفاقات عادی، شخصیتپردازیهای جذاب و طنزگیرایی که خواننده را تا صفحه آخر دنبال خودش میکشاند.

جنگ و صلح؛ تأثیر خواندنی درد
چهره وحشتناکی که تولستوی در «جنگ و صلح» از مرگ نشان میدهد، ناشی از تأثیری است که دیدن روزهای دردناک احتضار و مرگ برادرش روی او گذاشت. این کتاب، بزرگترین رمان ادبیات روس است که تولد، بلوغ، ازدواج، کهولت و مرگ انسان را تصویر میکند. اگر خوب دقت کنید، میتوانید علاوه بر کلی شخصیت و دنیایی از حوادث و موضوعات، نکات ریز فلسفی و اخلاقی زیادی را در این کتاب کشف کنید.

درست نزدیکیهای سال نو میلادی، بازی «انتخاب بهترین کتاب» شروع میشود؛ بازیای که هر سال، هم بین روزنامههای ادبی آن طرف آب خیلی طرفدار دارد و هم بین انواع سایتها. البته همهمان خوب میدانیم در انتخاب بهترین داستانی که خواندهایم، هیچ معیاری به جز «سلیقه» وجود ندارد؛ پس قاعده خاصی هم برای انتخاب بهترین رمان موجود نیست و قانون بازی توسط هرکدام از برگزارکنندهها مشخص میشود. مثلاً گاردین ممکن است از کاربران اینترنتی نظرسنجی کند یا تایم سراغ نویسندگان بزرگ برود و از آنها بخواهد 100 تا از بهترین کتابهای تاریخ ادبیات را انتخاب کنند و بعد از رأیگیری، فهرست صدتاییاش را رو کند اما بامزه اینجاست که انگار خبرگزاریهای ما چندان با این بازی آشنا نبودند و درست بعد از اینکه یکی از خبرگزاریها فهرست 8 سال پیش گاردین را به عنوان یک خبر داغ روی سایتش گذاشت، بقیه هم به نقل از آن خبرگزاری، همان فهرست را به عنوان بهترین رمانهای سال 2008 به انتخاب گاردین گذاشتند! حالا ما هم خودمان را وارد بازی آنها کردیم و از بین معروفترین فهرستهای چند سال اخیر، فهرستی برایتان انتخاب کردیم. خیلی از روزنامهها و مجلات، این داستان را هر سال تکرار و هر سال هم سعی میکنند با یک ایده تازه آن را خوش رنگ و لعابتر کنند؛ درست مثل یکی دو سال اخیر که فهرستبندی براساس ژانر داستان (عاشقانه، تاریخی و...) با سن (مثلا نوجوانانه) خیلی طرفدار دارد.
گاردین
براداران کارامازوف؛ روس با طعم داستان
شخصیت «الکسی» برادران کارامازوف آنقدر داستایفسکی را به هم ریخته بود که نوشت: «چرا من الکسی را قهرمان داستانم کردهام و وقت خوانندهام را با پرداختن به زندگی او تلف کردم؟ این آدم، آدمی است آشفته، مبهم و البته تعریف نشده...». اما داستان به شدت جناب داستایفسکی را همه دنیا خواندند و کسی هم دراینباره که وقتش تلف شده، حرفی نزد. روسها بعد از این رمان بود که آقای نویسنده را به اندازه تولستوی و تورگینف کبیر تحویل گرفتند.

رابینسون کروزوئه؛ تنها در جزیره
داستان آقای دانیل دیفو و رابینسون بختبرگشته بیشتر از سه قرن است که طرفدار دارد و هنوز هم کسانی هستند که وقتی قرار است بهترین کتاب تمام عمرشان را انتخاب کنند به ماجراجویی جناب کروزوئه رأی بدهند. دیفو این داستان را براساس زندگی الگزاندر سلکرک نوشت که در سال 1704 در جزیرهای گیر میافتد و بعد از نجاتش تقریبا همه انگلیس دربارهاش حرف میزدند. بعد از انتشار داستان، دیفو در اروپا و آمریکا حسابی سر زبانها افتاد و نویسندگان قرنها به شکل کاملاً زیرپوستی از روی دست آقای دیفو داستان نوشتند.

سفرهای گالیور؛ موجودات ناشناخته سویفت
اسم کامل کتاب چیزی در مایههای «سفرهایی به برخی ممالک دور افتاده جهان» در 4بخش، نوشته لموئل گالیور است که او ابتدا در نقش پزشک کشتی و سپس به عنوان ناخداست. همین طول و دراز بودن باعث شده تا بعد از دو قرن حافظه مردم حال و حوصله یدک کشیدن این اسم را نداشته باشد و نام کتاب به «سفرهای گالیور» خلاصه شود. داستان هم درباره همان ناخدا گالیور است که اول سر از سرزمین «لیلیپوت» و آدم کوتولهها و بعد هم از سرزمین «برابدینگ نگ» و غولهای دردسرسازش درمیآورد.

داستانهای چخوف؛ فلسفه، طنز و داستانهای دیگر
چخوف در کتاب «زندگی من» تعریف میکند که «رئیس اداره رک و راست بهام گفت: اگر به خاطر پدر سرشناست نبود مدتها پیش با یه لگد پروازت داده بودم... من هم جواب دادم: قربان من کی هستم که بخواهم از قانون جاذبه تمرد کنم... و بعد شنیدم که تقریباً پشت سرم جیغ کشید: این بابا رو از اینجا بندازید بیرون، اعصاب برام نذاشته». چخوف همین طنز را در داستانهایش هم دارد؛ طنزی که از روحیات کاسبمآبانه طبقه اجتماعیاش ناشی میشد و از همان دوران دانشجوییاش با نوشتن داستانهای طنز در روزنامهها آن را به کار انداخته بود.

آنا کارنینا؛ بانویی برای تمام دوران
درست همان اندازه که «آنا»ی «آناکارنینا» سعی میکند مثل همه مردم «راز ننگآور»ی داشته باشد و آن را برای خودش نگه دارد، جناب تولستوی جوان هم همان اصرار را به باد هوا کردن مایملک پدریاش داشت. اما سر جوانک زود به سنگ خورد و بعد از تجربه خدمت در ارتش، داستاننویسی را با یک کتاب زندگینامهای مانند از داستان زندگی خودش شروع کرد. تا اینکه چیزی حدود 20 سال بعد وقتی در تعطیلات ژانویه در ایستگاه راهآهن منتظر قطار بود، زن جوانی خودش را جلوی قطار پرت کرد. وقتی علت این کار، یک ماجرای عشقی معرفی شد، تولستوی آنا کارنینا را نوشت؛ رمانی که برای او هم شهرت آورد و هم پول.
دیلی تلگراف
دکتر ژیواگو؛ پزشک اشتباهی
شاید اگر خیره سری ناشر ایتالیایی نبود «دکتر ژیواگو» هیچوقت چاپ نمیشد. پاسترناک وقتی متوجه شد نسخه دستنویس دکتر ژیواگو از طریق نمایندهاش در مسکو به دست ایتالیاییها افتاده، هر چه تلاش کرد نتوانست آقای ناشر را مجاب کند که از خیر چاپ آن بگذرد. منتقدان روس بعد از چاپ «دکتر ژیواگو»، پاسترناک را به کلی چیزهای بیربط از جمله بیتفاوتی به انقلاب کبیر شوروی نسبت دادند. حتی کار به جایی رسید که وقتی آکادمی نوبل، تندیس سال 1958 را برای آقای پاسترناک کنارگذاشت، او به خاطر فشارهای دولت، نامهای به آکادمی فرستاد و تندیس نگرفته را پس فرستاد.

زنگها برای که به صدا درمیآیند؛ پیرمرد و قصه
همینگوی درست بعد از این رمان که در حال و هوای جنگهای داخلی اسپانیا میگذشت، روزه سکوت گرفت و 10سال چیزی ننوشت. او استاد مسلم دیالوگنویسی است و در همه کلاسهای داستان نویسی اولین نویسندهای که به بچهها معرفی میشود، همین جناب داستاننویس آمریکایی است. وقتی بعد از 10 سال همینگوی روزهاش را با «پیرمرد و دریا» شکست، همه منتقدان در اینباره اتفاق نظر داشتند که ایکاش مرد زودتر به سرش میزد و دوباره دست به قلم میشد.

صد سال تنهایی؛ زنده باد انزوا
شهری که مارکز در آن به دنیا آمده، کنار یک مزرعه موز و نزدیک محلی به اسم ماکاندو است؛ ماکاندو که محل گشت و گذار بچگی مارکز بوده، در 18 سالگی از عناصر مهم اولین داستانش میشود. «خانه» اولین اسمی بوده که روی این رمان میگذارد. اما به گفته خودش چون نه از زندگی تجربهای داشت و نه از ادبیات بهرهای، آن را تمام نخواهد کرد. تا اینکه بعد از کلی تلاش و بست نشستن در یک اتاق و نوشتن، بالاخره «صد سال تنهایی» را مینویسد. دو سال بعد فرهنگستان فرانسه ترجمه کتاب را به عنوان بهترین کتاب خارجی سال انتخاب کرد.

بر باد رفته؛ مغرور نازپرورده
اسکارلت اوهارا، دختر نازپرورده و مغروری است که به خاطر جنگهای داخلی آمریکا تقریباً همه چیزش را از دست میدهد. در حالی که در عشق به شدت ناکام مانده، یکه و تنها مجبور میشود گلیم خودش و اطرافیان بعضا بیعرضهاش را از آب بیرون بیاورد. شاید اگر پای آسیبدیده مارگارت میچل او را از روزنامهنگاری بازنمیداشت و اتفاقی معاون یک بنگاه انتشاراتی مهم، انبوه کاغذها و نوشتههایش را نمیدید، «بر باد رفته» هیچوقت نوشته نمیشد. استقبال خوانندهها از کتاب بیش از انتظار بود اما مارگارت بعد از انتشار رمان به همان زندگی سادهاش ادامه داد. او در خانه ماند و با حوصله به نامههایش جواب داد و به خاطر رمان، جایزه پولیتزر گرفت. اما در 49 سالگی وقتی با شوهرش از خیابان رد میشد بر اثر تصادف با کامیون از دنیا رفت. این یک پایان غمانگیز برای نویسندهای مثل او بود.

در جستوجوی زمان از دست رفته؛ شرح حال طولانی خودم
مارسل پروست نقطه شروع رمان معاصر فرانسه است. این کتاب طولانی، تنها رمان پروست است که بعد از سالها هنوز مدرن و امروزی به نظر میآید. در ظاهر کتاب به فروپاشی طبقه اشراف و فرانسه رو به زوال میپردازد اما درونمایه کتاب جدال همیشگی انسان با زمان است. پروست گفته است که میکوشد در توصیف انسان نشان دهد که او موجودی دارای طول زمان و طول عمر است. رمان، یک شرح حال است و پروست همه نزدیکانش را به نوعی در آن وارد کرده. یکی از ویژگیهای رمان، توصیفهای قویای هستند که به داستان جان میدهند و آن را زنده میکنند.

آدمکش کور/ مارگارت آتوود
آتوود نویسنده، شاعر و منتقد کانادایی است که در سال 2000 به خاطر آدمکش کور برنده جایزه بوکر شد. گر چه بعضیها میگویند آثار اتوود فمینیستی و ناسیونالیستی است اما واقعیت این است که او در آثارش پیشداوریهای عقیدتی ندارد. در سالهای اخیر او به نمادی از جان گرفتن ادبیات کانادا تبدیل شده. رمان «آدمکش کور» گرهافکنیها و گرهگشاییهای داستانهای کلاسیک و شی محوری داستانهای مدرن را یکجا در خود دارد.

خوشه های خشم/ جان اشتاین بک
چندین رمان اشتاین بک تأثیر زیادی از دوران رکود اقتصادی امریکا در دهه 30 گرفتهاند. خوشههای خشم که به بهترین شکل این رکود را نشان میدهد، او را تبدیل به نویسنده طبقات محروم جامعه کرد. بعضی منتقدان گفتهاند که این رمان کپیبرداری ضعیفی از داستان «ادیسه» است، چون قهرمان مشخصی ندارد. اما حقیقت این است که در خوشههای خشم به جای یک قهرمان خانواده جود قرار گرفته. ماجراهای طول راه شان و عبور از بیابان و رساندن خود به باغهای میوه و مزارع کالیفرنیا مثل داستان هومر مبارزاتی برای زندگی هستند.
تایم
هرگز رهایم مکن؛ قول به سبک سامورایی
این رمان آخرین و ناامیدکنندهترین داستان از نویسنده «بازمانده روز» است؛ داستانی فانتزی که در یک مؤسسه شبیهسازی انسان میگذرد. اما نکته جالب هم همین است که از بین «بازمانده روز» و «وقتی تیم بودیم»، فقط این رمان ایشی گورو جزء بهترینهاست.

دفترچه طلایی؛ یادداشتهای نقرهای مادربزرگ
دوریس لسینگ درست بعد از اینکه جایزه نوبل ادبیات سال گذشته را گرفت به آدم دیگری تبدیل شد؛ پیرزنی که در تمام این سالها کاری جز داستاننویسی با طعم زنانه نداشت، به یکباره شروع کرد درباره همه چیز (از احتمال قتل اوباما گرفته تا محیطزیست) حرف زدن. «دفترچه طلایی» یکی از معروفترین رمانهای خانم نویسنده است که به بت فمینیستهای زمان خودش هم تبدیل شده بود.
رگتایم؛ چند داستان با یک کتاب
«رگتایم چند داستان به هم بافته شده است. به همین دلیل چندبار شروع میشود و چندبار به پایان میرسد...». این کتاب را باید از مقدمهاش بخوانید. چون اگر خیلی حال و حوصله آوانگارد بازیهای جناب دکتروف را نداشته باشید، مقدمه نجف دریابندری هم از سردرگمی نجاتتان میدهد و هم شوق خواندن داستان را به سرتان میاندازد. دکتروف برخلاف اسم غلط اندازش، یک آمریکایی تمامعیار است که در نیویورک متولد شد، داستان نوشت و دست آخر هم حسابی مشهور شد.